تبليغاتX
بی وفا...2

بی وفا...2

دستمال کاغذی به اشک گفت:قطره قطره ات طلاست..

یک کم از طلای خود حراج می کنی؟؟؟عاشقم ، با من ازدواج می کنی؟؟؟

اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟؟؟تو چقدر ساده ای ،

خوش خیال کاغذی...توی ازدواج ما ، تو مچاله میشوی...

چرک می شوی...تکه ای زباله می شوی...پس برو بی خیال باش...

عاشقی کجاست؟؟؟تو فقط دستمال باش..

دستمال کاغذی دلش شکست...گوشه ای کنار... جعبه اش نشست....

گریه کرد و گریه گرد و گریه کرد...در تن سفیدو نازکش دویدخون درد...!!!

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد...مثل تکه ای زباله شد..

او ولی شبیه دیگران نشد،چرک و زشت ،مثل این و آن نشد....

رفت گرچه توی سطل آشغال،پاک بود و عاشق و زلال...او... ،

 با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت...!

!چون که در میان قلب خود،دانه های اشک کاشت...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 1:21  توسط آزیتا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 14:40  توسط آزیتا  | 



باز هم نصف شب و تنهایی
باز این صورتک مهتابی
باز تا صبح خیالت با من
باز عشق و عطش و بی تابی

من نمی دانم آخر پس کی
تو سوی خانه ی من می آیی؟
با نگاه چو غزالت آخر
سوی کاشانه ی من می آیی

خسته ام خسته از این عشقی که
سالها در دل من بنهفته است
سالها است که عطر تن تو
چون گلی در دل من بشکفته است

کاش می شد که بدانم اکنون
تو به یاد منی یا یار دگر
یاد تو با من و هر شب بیدار
تو ولی در خوابی با یار دگر

تو چه آسوده و راحت خوابی
من ولی کنج اتاقم تنها
تو ز فکر همه غمها بیرون
من ولی مست و خراب غمها

چه خیالی در سر داری تو
که مرا برده ای از یاد آسان
کاش می دانستم آخر چیست
راز این عاشقی بی پایان

قلب من روح و دل و جان من
جز تو با یاد کس دیگر نیست
بهر شادی دلم می خواهم
به وفایت بدهم نمره ی بیست

من ولی می دانم می دانم
سالها است که رفتم از یاد
سالها است که با بی رحمی
خاطراتم را دادی بر باد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 14:24  توسط آزیتا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 14:19  توسط آزیتا  | 

گفت:

 

عاشق شدم

 

آره عاشق شدم

 

اما نه به خاطر خودم

 

نه به خاطر خودش

 

فقط

 

به خاطر خدا

 

عشقش بهش خندیدو رفت

 

اما خدا هیچ وقت تنهاش نذاشت!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 1:10  توسط آزیتا  | 

ما آدما

 

شوخی شوخی آشنا می شیم

 

جدی جدی عاشق می شیم

 

شوخی شوخی ادامه می دیم

 

جدی جدی زمانو می گذرونیم

 

شوخی شوخی از هم خسته می شیم

 

و بالا خره یه روز

 

جدی جدی از هم دور می شیم

 

کاش هیچ وقت هیچ شوخی ای وجود نداشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 1:8  توسط آزیتا  | 

 

 

توی این شب سیاه و پر ستاره من برات

 

می خوام از دنیای قبل با تو بودنم بگم

 

 

می خوام از عبور لحظه های تنهاییم بگم

 

می خوام از غبار ناتموم بی کسیم بگم

 

 

می خوام امشب که تو آروم خوابیدی

 

برات از دنیای پر ترس همه خوابای بچگیم بگم

 

 

می خوام امشب بدونی چی کشیدم

 

بدونی خندیدنم یه عادته

 

می خوام امشب بگم از اینکه نبود

 

 

هیچکسی تا بذارم سر روی شونه هاشو اشکام بریزه

 

بگم از اینکه چقد دلم پره

 

از تموم آدمای بی صفت- پر از هوس

 

 

می دونم شاید بگی

 

قصه ی غصه همش تکراریه

 

می دو نم بهم می گی

 

حالا که کنارتم غصه فقط بهونته

 

ولی من هنوز می ترسم از جدایی و قفس

 

پس می گم تو این شب ستاره بارون که بدون

 

این دیگه آخرشه کنار تو

 

می گم امشب که بدونی تو دیگه

 

اگه تنهام بذاری می پرمو میگذرم از دنیا چه زود!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 18:19  توسط آزیتا  | 

86/3/25 یک نصیحت...

اگر کلید قلبی رو نداری             قفلش نکن

اگرکسی را دوست داری         خردش نکن

اگر دستی را گرفتی              رهایش نکن 

                                   

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 1:47  توسط آزیتا  | 

86/3/22 عشق ورزیدن...

عشق ورزیدن خطاست  حاصلش ویرانگی است

عشقها بازیگر یک قصه اندعاشقان بازیگر این بازی

طفلانه اندعشق کو عاشق کجاست معشوق کیست

                                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 1:40  توسط آزیتا  | 

86/3/16 خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

سر کلاس ادبیات معلم گفت:فعل رفتن را صرف کن

رفتم...رفتی...رفت...ساکت می شوم می خندم...  

ولی خندهام تلخ می شود.استاد داد میزند خوب  بعد

ادامه بده...و من می گویم ...رفت...رفت...رفت...        

رفت و دلم شکست.غم رو دلم نشست رفت شادیم بمرد

شور از دلم ببرد.رفت.رفت.رفت.و من می خندم و می گویم

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است...کارم از گریه گذشته

به آن می خندم...

                                             

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 1:30  توسط آزیتا  |